آبا آبائی مشهور به «آمان جان»، فرزند قربان قلیچ و آنا نیازخانم، سال 1300 در گمیش تپه به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گمیش تپه و دوره متوسطه را در شهر گرگان سپری کرده، سپس به کسوت معلمی درآمد. وی یکی از نخستین هنرمندان تئاتر ترکمن است، که در سال 1325 ضمن اجرای نمایش تئاتر در سالن انباره چودهای واقع در شهر گمیشان (گمیش تپه) به ضرب گلوله مأموران رژیم پهلوی کشته شد. احمد شاملو شاعر پرآوازه ایرانی شعر مشهور «از زخم قلب آبایی» را که با نام «از زخم قلب امان جان» نیز شناخته میشود، در وصف این هنرمند و مبارز ترکمن سروده است.
آبا آبائی مشهور به «آمان جان»، فرزند قربان قلیچ و آنا نیازخانم، سال 1300 در گمیش تپه به دنیا آمد.
تحصیلات ابتدایی را در گمیش تپه و دوره متوسطه را در شهر گرگان سپری کرده، سپس به کسوت معلمی درآمد.
وی یکی از نخستین هنرمندان تئاتر ترکمن است، که در سال 1325 ضمن اجرای نمایش تئاتر در سالن انباره چودهای واقع در شهر گمیشان (گمیش تپه) به ضرب گلوله مأموران رژیم پهلوی کشته شد.
احمد شاملو شاعر پرآوازه ایرانی شعر مشهور «از زخم قلب آبایی» را که با نام «از زخم قلب امان جان» نیز شناخته میشود، در وصف این هنرمند و مبارز ترکمن سروده است.
احمد شاملو در پاسخ به نامه یک نویسنده ترکمن به نام «آقچلی»، در مورد شعر «از زخم قلب آبائی» نوشته: «آقای عزیز! بدون هیچ مقدمه ای به شما بگویم که نامه تان مرا بی اندازه شادمان کرد. شادی من از دریافت نامه شما علل بسیار دارد و آخرین آن عطف توجهی است که به شعر من «از زخم قلب آمان جان» کرده اید... هیچ می دانید که من این شعر را بیش از دیگر اشعارم دوست می دارم؟ و هیچ می دانید که این شعر عملاً قسمتی از زندگی من است؟
من تراکمه را بیش از هر ملت و هرنژادی دوست می دارم، نمی دانم چرا. و مدت های دراز در میان آنان زندگی کرده ام از بندر شاه تا اترک.
شب های بسیار در آلاچیق های شما خفته ام و روزهای دراز در اوبه ها میان سگ ها، کلاه های پوستی، نگاه های متجسس بدبین، دشت های پر همهمه ی سرسبز و بی انتها، زنان خاموش اسرارآمیز و زنگ های تند لباسها و روسری هایشان، ارابه و اسب های مغرور گردنکش به سر برده ام.
* * *
[سپس بخش هایی از متن شعر را می شکافد]
دختران دشت!
دختران ترکمن به شهر تعلق ندارند (و نمی دانم آیا لازم است این شعر را بدین صورت پاره پاره کنم؟ به هر حال، این عمل برای من در حکم تجدید خاطره ای است.)
شهر، کثیف و بی حصار و پر حرف است. دختران ترکمن زادگان دشتند، مانند دشت عمیقند و اسرار آمیز و خاموش ... آن ها فقط دختر دشت، دختر صحرا هستند.
و دیگر ... دختران انتظارند. زندگی آنان جز انتظار، هیچ نیست. اما انتظار چه چیز؟ «انتظار پایان» در عمق روح خود، ایشان هیچ چیز را انتظار نمی کشند. آیا به انتظار پایان زندگی خویشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هیچ چیز حکومت نمی کند. اما سکوت همیشه در انتظار صداست. و دختران این انتظار بی انجام، در آن دشت بی کرانه به امید چیستند؟ آیا اصلاً امیدی دارند؟ نه ! دشت، بی کران و امید آنان تنگ؛ و در خلق و خوی تنگ خویش، آرزوی بی کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچیز باشد، چون به کرانه نرسد، بی کرانه می نماید....
* * *
در دنیا هیچ چیز برای من خیال انگیزتر از این نبوده است که از دور منظره ی شامگاهی اوبه ای را تماشا کنم.
آتش هایی که برای دفع پشه در برابر هر آلاچیق برافروخته می شود؛ ستون باریک شعله هایی که از این آتشها برخاسته، به طاقی از دود که آسمان او به را فرا گرفته است می پیوندد ... گویی بر ستون های بلندی از آتش، طاقی از دود نهاده اند! آن ها دختران چنین سرزمین و چنین طبیعتی هستند.
عشقها از دسترس آنان به دور است. آنان دختران عشقهای دورند.
در سرزمین شما، معنای روز، سکوت و کار است. آنان دختران روز سکوت و کارند.
در سرزمین شما، معنای «شب» خستگی است. آنان دختران شبهای خستگی هستند.
آنان دختران تمام روز بی خستگی دویدنند.
آنان دختران شب همه شب، سرشکسته به کنج بی حقی خویش خزیدنند.
... زندگی دختران ترکمن، جز رفت و آمد در دشتی مه زده نیست. زندگی آنان جز شرم «زن بودن»، جز طبیعت و گوسفندان و فرودستی جنسیت خویش، هیچ نیست.
آمان جان، جان خویش را بر سر این سودا نهاد که صحرا، از فقر و سکوت رهایی یابد ...
پرسش من این است:
ای دختران دشت! از زخم گلوله یی که سینه ی آمان جان را شکافت، به قلب کدامین شما خون چکیده است؟
آیا از میان شما کدام یک محبوبه ی او بود؟
...و اکنون که آمان جان با قلبی سوراخ از گلوله در دل خاک مرطوب خفته است، آیا هنوز محبوبه اش او را به خاطر دارد؟ آیا هنوز محبوبه اش فکر و روح و ایمان او را در دل خود زنده نگه داشته است؟
در دل آن شبهایی که به خاطر بارانی بودن هوا کارها متوقف می ماند و همه به کنج آلاچیق خویش میخزند، آیا هیچ یک از شما دختران دشت، به یاد مردی که در راه شما مُرد، در بستر خود-در آن بستر خشن و نومید و دل تنگ، در آن بستری که از اندیشه های اسرارآمیز و دردناک سرشار است- بیدار می مانید؟ و آیا بدان اندازه به یاد و در اندیشه ی او هستید که خواب به چشمانتان نیاید؟ آیا بدان اندازه به یاد و در اندیشه ی او هستید که چشمانتان تا دیرگاه باز ماند و آتشی که در برابرتان- در اجاق میان آلاچیق روشن است- در چشمهایتان منعکس شود؟
بین شما کدام یک
صیقل می دهید
سلاح آمان جان را
برای
روز
انتقام
* * *
شعر اندکی پیچیده است، تصدیق میکنم ولی ... من ترکمن صحرا را دوست دارم. این را هم شما از من قبول کنید.
شاید تعجب کنید اگر بگویم چندین ماه در قره تپه و اوم چلی و قره داش، کمباین و تراکتور می رانده ام...
به هرحال، من از دوستان بسیار نزدیک شما هستم. از خانه های خشت و گلی متنفرم و دشتهای وسیع و کلاه پوستی و آلاچیقهای ترکمن صحرا را هرگز از یاد نمی برم.
سلام های مرا قبول کنید.
اگر فرصت کردید این شعر را به زبان محلی ترجمه کنید، خیلی متشکر می شوم که نسخه ای از آن را هم برای من بفرستید. همیشه برای من نامه بنویسید.
این نامه را با فرصت کم نوشته ام؛ دوست خود را عفو خواهید کرد.
احمد شاملو- تهران ۱۳۳۶»
(این نامه در نشریه جُنگ باران/ شماره اول/ مهرماه ۱۳۶۴ / منتشر شده در گرگان/ به چاپ رسیده است)
استاد دوردی محمّد اسماعیل زاده، مشهور به «دوردی طرّیک»، فرزند نورمحمّد و ارازبیکه، سال 1334 در روستای آق قبر شهرستان آق قلا متولد شد. اجداد او اصالتاً از تراکمه جعفربای ساکن اُمچلی (سیمین شهر کنونی) بودند. وی از دوران کودکی به واسطه ذوق و استعداد سرشار در زمینه موسیقی، به آموزش موسیقی نزد اساتید بزرگ موسیقی ترکمن پرداخت و به یکی از نوازندگان چیره دست ترکمن تبدیل شد. دوردی طرّیک از شاگردان سرشناس استاد نظرلی محجوبی و استاد قزّاق پنق محسوب میشود.